عزیزکم امروز که در را برای مادرت باز کردم ...شیرین ترین لبخندی که تا به امروز بر صورتش دیده بودم ، نقش بسته بود...
نگاهم روی لبانش قفل شد، انگار بی اراده منتظر کلماتی بودم که خودم هم نمی دانستم چه هستند...
لحظه ای در درگاه ایستاد به چشمانم زل زد وشیرین گفت : نی نی مون...دختره...!
عزیزکم درمیان این روزها که تصمیمات تازه ای برای زندگی کوچکم گرفته ام چه چیزمی توانست مرا شادتر کند الا شنیدن خبر اینکه تو سالمی...و دختری...همان چیزی که پدرت همیشه آرزوی داشتنش را داشت.
شاید باورت نشود تقریبا مطمئن بودم که پسری ...و شاد شاد بودم به صرف حضور پر شیطنتت...ولی وقتی شنیدم دختری چنان شاد شدم که هنوزلبخند روی لبانم هست و می دانم هربار که به یاد این لحظه بیافتم تو بهترین اتفاق زندگی تک تک ما خواهی بود...عزیزکم.
دخترکمان، الان تنها 211 گرمی اما خودت هم نمی دانی به این کوچکی چه شادی بزرگی به همه ی ما دادی که هیچ کس نمی تواند لبخندش را از حضور کوچکت پنهان کند...
عزیزکم همیشه بی تا باش.
بی همتا چون پدر و مادرت.
بی همتا چون پدربزرگ و مادر بزرگت.
9/2/91
آنقدر محکم مرا درآغوش کشیده ای
که احساس می کنم
گوشتم زیرپوست تو پنهان شده است
درتمام اتاق بوی خوش خواب های رنگی ات
پیچیده
آنقدرخوابی که
گویا با مرگ
تنها دو پله فاصله داری
چون ماری از آغوشت به بیرون می خزم
پاورچین پاورچین از اتاق دورمی شوم
پاورچین پاورچین بیدار نمی شوی که نمی شوی
اکنون فرسنگ ها دورتر از پوست تو
تنها روی پوست سنگ فرش ها قدم می زنم
عزیزم هنوز خوابیده ای؟
بیدار که شدی برایم زیربالشت را بگرد...
زیر تشک، فرش ،لای کتاب هایم...
جلوی آینه...
شاید درچمدان کوچکم...
می دانم چیزی را جا گذاشته ام
که هر چه دورتر می شوم
جای خالی اش بیشتر تیر می کشد
عزیزکم،
گمانم قلبم را جایی درجیب پیراهنت
جا گذاشته ام...
آنجا را بیشتر بگرد...
ممنونم.
عزیزکم،
تو بهار خاندان ما هستی،پاهای کوچکت را که روی خاک بگذاری...
اشکهایمان با لبخند هایمان خواهند رقصید...در جوانه ی حضور شیرینت.
گمانم این روزها درخلوت کهنسالی دلت زمزمه وار مرا دلبرک غمگین خویش می خوانی.
آه...فراق، رخسارت را به سان پیرمرد ها تراشیده است...
گاهی دیدگانم را گم می کنم در جمعیت تا شاید ازمهربانی نگاهت پنهان بمانم ومی دانم چه ناشیانه خامی خود را به رخ شعور تو می کشم.
کافی است لحظه ای پشت یک میز بنشینیم تا آغازین جمله ات این باشد : دیدارت شوری تازه درمن پدیدارمی کند...!
اما من...در سکون زمان همه چیز را کش دار می یابم...حتی عشق ... مشق ...شور ... شعور...همه چیز جز گذشت زمان را.
راستی ، شده ام زنگ تفریح درس های روزمره ی زندگیت...که اینگونه دلتنگم می شوی؟
پیرمرد من...این را بدان که من پناهگاه ویرانیم برای تو...
چه پنهان کنم که سرنوشت روزهای مرا از پیش برای آرزوهایش پیش فروش کرده است...
و تو، اتفاق از پیش تعیین نشده ای برای سرنوشت بودی...اما نه قوی تر از او.
می دانی ، اکنون ما کنارهم نفس می کشیم اما هرکدام درنقطه ای متفاوت از دیگری بر کره ی زمین ایستاده ایم...تو، روی نقشه ، دریایی آرام در صبحی آفتابی هستی...اما من چه؟
من ، رودی هستم که تازه از سرچشمه جاری شده است و به سختی باید مسیرم را پیدا کنم تا به جایی که تو اکنون ایستاده ای، برسم...
تفاوت را می بینی؟ از کجا تا به کجا !
گمانم تو کمی زود به دنیا آمده ای و شاید من، دیر...!
چه فرقی می کند...دیر یا زود...مگر تاثیری هم بر این دلتنگی دارد؟؟؟
دور یا نزدیک...تو ،دریایی و من،رود...همیشه دلتنگت هستم.
- چرا نمی گی که دوستم داری؟...بگو...
- نچ.
- نداری؟
- دارم.
- چی؟
- دوست....... زیاد.
- خوب منم کلی دوست دارم...نمونه اش همین که دیروز تو خیابون باهامون احوالپرسی گرم کرد...دلیل نمیشه بیام بگمو تعداد دوستامو به رخ بکشم...!!!
حرفش را قطع می کند و محکم می گوید: ما...شما را...دوست ...داریم.
لبخندش از پشت سیم های تلفن هم دیده می شد که... زمزمه می کند : می دونم.
با لجبازی کودکانه ای کلماتش را قطاروار به زبان می آورد : همینو می خواستی ؟ فقط می خواستی بگم؟ خودت نمی دونستی؟
بوی آرامش از گوشی تلفن به مشام می رسد،
- من که می دونستم ، می خواستم خودتم بدونی.
" دگر بار متولد شدنم
بر من
مبارک باد "
جایی میان افق
سنگینی سرما پشت پلک هایم اتراق کرده بود...دستی برچشمان بسته ام می کشم انگار یخ را از پشت پلک هایم کنار می زنم...چشمانم را که باز می کنم ، خودم را درمیان سرزمینی پوشیده از برف می یابم...دستان یخ زده ام را کمی می کشم تا پرده را کنار بزنم...اما بیرون خبری از برف نیست...تنها زمستانی سرد جریان دارد...همین. بی شک دیشب تنها دراتاق من برف باریده.
وقتی می ایستم برف به مچ پاهایم می رسد...چه برف لطیفی...
تازه یادم آمد...شب قبل با صدای تارگونه ای به خواب رفتم...در آن خستگی تاریک نفهمیدم صدا از کجا می آمد...گمانم بازهم پیرمرد وارونه روی سقف اتاقم نشسته بود و تمام شب را برایم پنبه می زد...پنبه هایی از جنس برف...
کبوترم چون عقابی به یک بال زدنی روی شانه ام جای می گیرد...
لباس سفیدم روی برف کشیده می شود...نمی توانم مرزی برایش پیدا کنم...انگار لباسی به وسعت اتاقم پوشیده ام ، خودم را هم از روی مو های سیاهم درمیان سفیدی برف می یابم...
نردبان را کمی جا به جا می کنم تا بتوانم بروم روی بام...
یازده قدم که به بالا بردارم...رسیده ام
هوا سوز پوست شکافی دارد و بوی خنکی به مشام می رسد...بوی آرامش.
باد از سرما زوزه می کشد...مرا که می بیند اول خودش را برایم لوس می کند و می پیچد دور پاهایم و کمی با زبان سردش لیسشان می زند...خیزمی گیرد و درهوا چرخی می خورد...و صورت مرده گون اش را به شاه رگم می چسباند تا گرم شود ...بعد چنگ می اندازد درموهایم و آنها را به رقص وا می دارد...از شوق زوزه ای بلند می کشد...همانطور که چشمانم به دنبال حرکات بچگانه ی باد می چرخد، نگاهم به درخت بخشنده ی ته باغ می افتد که با چشمانی خواب آلود به احترام برایم سری تکان می دهد...من هم...با لبخند.
ازجیبم کمی دانه درمی آورم ومی پاشم روی سقف...در میانه ی راه باد بی هوا تنه ای محکم به دانه ها می زند و آنها را روی تمام تن حلبی سقف پخش می کند...
همانطور که منتظر کبوتران هستم...از بالا به شهرنگاهی می اندازم...چقدرهمه چیزکوچک است...
و چقدر زندگی از بالا ساده است...چون بازی منچی کودکانه...و آدم ها چون مهره های رنگی آن...
به راحتی وارد این بازی می شوی، کافی است شبی بخت با تو یار باشد و شش بیاوری...پایت به حیات باز می شود...به همین سادگی...
کبوتران که سر می رسند ، دانه های بیشتری برایشان می ریزم...و باد هنرمندانه و عادلانه دانه ها را میانشان تقسیم می کند... برخورد نوک هایشان با سقف حلبی خانه ام ضرب آهنگ باران را به یاد می آورد...
کاش بارانی می بارید که رنگ رنگارنگ آدم ها را با خود می شست ...آن وقت همه یک رنگ می شدند...همه به رنگ "انسان" در می آمدند.
با پشت انگشتم پرهای کبوترم را نوازش می کنم...می دانم سفری طولانی در پیش دارد...قرار است همراه کودکان سراسر دنیا را زیتون بکارند...
یازده کودک ، سوار بر یازده کبوتر می روند...دور که می شوند ، من هم دور می شوم ...و به آرامی به سمت افق قدم بر می دارم...
و جایی میان افق گم می شوم...
جهان که پر از صلح شد، پیدایم کن...
کارسختی نیست
جای قدم هایم گل های ریز آبی روییده اند...و در پس من پروانه های آبی آرزو مشغول بازیند...
من جایی میان افق گم شده ام...همراه با خاطرات "انسانیت"...همراه با حیوانات...حشرات...گل ها ...درختان...رودها...دریاها...و...
جایی میان افق به دنبالم بیا...
آنگاه که جهان پر از صلح می شود...
۹۰/۱۱/۱۱
در این گیر و دار چه حس غریبی به گلویم چنگ انداخته و شاید به قلبم...گویا به خونم کمر بسته !
که می داند؟
هه...خودم که خوب می دانم به قلبم چنگ انداخته نه گلویم...می دانم که خفه ام نمی کند...چرا که هر لحظه با تلنگری شیشه ی قلبم را می لرزاند و آن را به تپش وا می دارد.
حالا اسیر زندانی شده ام که هر آجرش تکه ای از احساسم است و بر درب پولادی آن قفلی به وسعت نام تو به قیمت گذر تمام روز هایم آویخته ام...اکنون منم و این دیوارهایی که بلند تر از سقف آسمانند...و توی که در تمام جملاتم با تنهایی، نامت را مخفی کرده ای...
حالا تمام حکومت واحدت را در دنیا علم کن...
چرا که مرا فتح کردی...تمام و کمال. بقیه ی دنیا رامی خواهی چه کار؟
بعضی ها با بودنشان فتح می کنند...بعضی ها با نبودنشان...
نبودنت چه ها که نمی کند!
نمی دانم من در تو غرق شده ام یا تو درمن...؟اما می دانم که غرق شدنی در کار است...زیرا درهیچ لحظه ای دور نیستی...همیشه در جایی در همین نزدیکی قدم می زنی...در میان نفس هایم...در میان رگ هایم...و حتی صدایم.
اکنون من و تنهایی و حضور دیوارهای بلند...
و تو هم احتمالا در پی فتحی نو...!
نمی دانم یا می دانم و یادم نمی آید...که کلید این قفل عظیم را روی کدام طاقچه ی دیروز یا درون کدام بغچه ی خاطره پنهان کرده ام...!
حتما جای بسیار خوبی گذاشتم ، آنقدر خوب که اصلا یادم نمی آید!
آه ، دوست داشتن حس عجیبی است!
اما دوست نداشته شدن عجیب تر...
شده ام پسرجوانی که با چشمان تر زل زده به جای خالی پر شده اش روی مبل دو نفره ...که اکنون باید با خنده های کوک زده به صورتش در عروسی عروس رویاهایش به رقاصان شادباش بدهد.
تو را این گونه دوست می دارم...گویی هم خونیم...
شاید درزندگی قبلیمان مسخ شده بودیم...و دو تمساح بودیم عاشق هم...یا بچه فیل هایی در میان یک گله ی بزرگ و یا به عادت تکراری نسخ ازخویشان یک قبیله...شاید تو نیک کردار بودی ومی شدی دخترخان ده بالا و من پسر کشاورز ده پایین که تمامی وجودم را فدای یک لبخند تو می کردم ...
نمی دانم.
و شاید روزی در یکی از خیابان های شهری که نامش را نمی دانیم در میان بوران پاییزی که به دنبال سر پناهی هستیم،نگاه گره داری به هم انداخته باشیم...
گمانم همان تک نگاه... حالا ما را در این سامسارا به اسارت می کشد...هر روز می میریم و دوباره متولد می شویم...بی هیچ تکاملی...درهمان جای قبلی...چه اسارتی از این بالاتر...!
شاید به اندازه ی کافی نیک کردار نباشیم و تمامی این واژگان مقدمه ای می شوند تا به وادی فسخ سری بزنیم وگل هایی شویم در دستان منتظر پسرجوانی که در تاریکی کوچه ی پشتی سوسو می زنند...و یا مسخی دوباره...سگ هایی شویم که با بو کشیدن هم - بی هیچ حرفی- چند توله سگ به دنیا اضافه کنیم...که می داند؟
اکنون حتی تصور مقدمه بودن این واژگان برای آرامشی در کنار تو در نیروانا، گمانم خیلی دور است...خیلی.
گویا ،به حضور مقطعت در زندگی های مداومم عادت کرده ام...
و می خواهم اگر در روزمرگی امروزم نبودی، در روزمرگی فردایم حتما باشی تا جبران مافات شود.
ای کاش ازاین ستون به آن ستون فرجی نبود و یکراست به نیروانا می رسیدیم !!!
دنیا کمر بسته به
گره زدن زندگی کوچکم...
بی شک این روز ها
جایی میان این گره ها گم شده ام
مادرم گره ها را قسمت صدا می کند
پدرم خواست خدا،عین صلاح
برادرم می گوید: گره ای که به دست باز شود،چه حاجت به دندان!
هدیه ی امید در واژگانش این گونه می شود:" تو، می توانی."
خواهرم احتمالا فهمی از گره ندارد
-در عدم، بودن هم عالمی دارد-
دوستانم زندگی را با کشف گره های تازه هدر می دهند
و من، درمیانه ی این گره ها
گنگ و گیج
به دنبال نجاتم
فقط ،کمی نجات
خیلی کوچک بود...با مو های بور شلخته...با پیراهن بنفش طرحدار.
وقتی نشانم داد بنظرم مثل کودکان دیگر بود...به جز لبخند زیبایش که مرا نگاه می کرد... مجابم کرد به لبخند زدن.
دستی روی موهایش کشیدم...و از کنارش گذشتم.
آن طرف تر دوباره دیدمش ، نزدیک قفسه ها ایستاده بود و مرا زیر چشمی نگاه می کرد و لبخند می زد....
رو به رویش نشستم وهمینطورکه نازش می دادم... اسمش را پرسیدم... سرش را پایین انداخت و شروع کرد با گل پیراهنش بازی کردن... اسمش را گفت...فقط مهرش را شنیدم....
پرسیدم:مهرناز...؟
با تاکید گفت: من.
گفتم:چه پیراهن قشنگی...!
وبا پشت انگشت اشاره ام کمی شکمش را ناز کردم...و او خودش را لوس.
آمدم بلند شوم...که با دست کوچکش انگشتم را گرفت...
انگار یخی که در درونم بود ناگهان ذوب شد...
خندیدم...اوهم... بوسیدمش ... و او به آرامی انگشتم را رها کرد... موهایش را برای آخرین بار ناز کردم...
برای خداحافظی با لبخندی به پهنای صورتش ، برایم دست تکان می داد ...من هم همینطور.
حضور انگشتم در میان دست کوچکش ،بهترین وشیرین ترین خاطره ی امروزم...وشاید این چند روز بود.
الان که نگاه می کنم...می بینم ...من، چقدر به او ودستان کوچکش مدیونم.